تبليغاتX
... و اما امروز
نوشته های حمید لطفی

آمیرزا غلام را که به خاطر دارید همان رمال که عاقبتش شر شد، تنزه طلبیمان شکفت که چند سطری هم از روزگار خوش میرزا باز گوییم تا خدای ناکرده سیاه نمایمان نخوانند و سفر سیاحتی زیارتی کهریزک میهمانمان نکنند!

روزگاری بود که میرزا را گذران زندگی سخت به جان آورده بود، با آنکه هنوز همان یک ضعیفه ی ل-ک-ا-ت-ه را به زنی داشت اما در مخارج همین یکی هم وامانده بود و بروبیایی هم نداشت و چند وقت یکبار که از کاسبی در شهری امیدش میبرید با همان عفریته از شهری به شهری و از دیاری به دیار دیگر کوچ می نمود و جز رمالی و آئینه بینی هم حرفه و هنر دیگری در چنته نداشت تا کمتر از عیال آکله اش تو سری و سرکوفت نوش جان کند که:

"خاک بر سر بی غیرت و عرضه ات که سامان زندگی ام از بی سامانی زنان مردم بی سامان تر است، روز اول دلم به علم نداشته ات خوش بود، امروز به کرم خلق الله که سکه ای بیشتر کف دستت بگذارند و آنوقت آقا شب جمعه ی پرو پیمان هم انتظار دارد، ای مرده شوی آن..."

روزگار راه خود میرفت و میرزا را هم خرکش از قفا میبرد و وقعی هم بر احوالش نمی گذاشت، تا آنکه انگار دست شانس محکم بر گردن میرزا نشست آنچنان که چشمانش از کاسه درآمد و دوباره قایم بر سرجایش خورد و فکر سفر تهران و سکه های سرازیر از دولتی سر بلاهت پایتخت نشینان به یکباره میرزا را به چنان باباکرمی در خیابان واداشت که بیا و ببین.

فردایش میرزا و عیال عزم راه کردند و بعد از سه روز وارد تهران شدند، خسته و خاک آلود کنار سقاخانه ی آقا غیبعلی نشستند و به محض آنکه فرصت تماشا یافتند چشمانشان به قاعده یک وجب گشوده خیره ی مناظر غریب پایتخت شدند.

زنان رو بنده نداشتند و به جایش کلاه بر سر می گذاشتند و در عوض مردها روسری زنانه به گردن می بستند، ناگفته نماند که هر از گاهی چند زن با روبنده و چادر و شلیته تنبان هم دیده می شد که هر چه قوت داشتند در فرار هر چه عاجلترشان از تیر نگاه نامحرمان گذاشته بودند، اتول ها سرو صدا به راه می انداختند و زهره میترکاندند و مایه تفاخر راکبان بودند، شمار کالسکه و گاری هم که از آدمیزاد بالا زده بود، کودکان هم گاهی به دنبال اتولی می دویدند و فریادشان به هوا بود.

در این میان هم هر از گاهی توده ای قزاق از خیابان می گذشتند و ملت را از برابر دیده گان غضب آلود و سرخشان می گذراندند و بی حرفی با قدمهای سنگین میرفتند و کسی را هم جرات آن نبود که بگوید خوب که چه؟

میرزا و عیالش آنقدر آنجا نشستند و واحیرتا و یاللعجب گفتند و با انگشت خلق الله را نشان هم دادند که شب شد و گرسنگی امانشان برید.

ناگفته نماند که بیشتر از اتول و فکل و قزاق، میرزای غ-ر-و-م-س-ا-ق را زنان زیباروی پایتخت به وجد آورده بود، آنقدر که اگر ترس از عجوزه اش نداشت در دم صیغه ی چند تایی را خوانده بود اما خیالات همین پری رویان، پیرسگ را بس بود که تا صبح غسل واجب شود.

از فردای روز اول عیال را در کاروانسرای معبرالمک سکنا داد و خود به خیابان و برزن و بازار شد و فریاد رمل و طلسم و آینه اش به هوا، هنوز ساعتی نگذشته بود که دستی سنگین بر شانه اش فرود آمد.

اینکه به گمانش آمد دشت اول را پر پیمان برداشته ته دلش ذوقی به مرگ رساند اما به محض چرخیدن در مقابل دماغ درازش کمربندی چرمین به دور شکمی به بزرگی شکم گاو زائو یافت، کراهت رخسار و سبیل قزاق آنقدر بود که بشود از تغییر رنگ تنبان میرزا به تسامح گذشت، تازه چیزی نمانده بود که قلب نکبنش هم سنگ کوفت کندو خلقی را راحت، اما دلمان نیامد که جکایت نیمه تمام بماند و ما را هنوز با میرزا کارهاست!

قزاق با صدایی که بیشتر به چرخ گاری وامانده می مانست تا آدمیزاد گفت: بیا.

و میرزا هم بی کلامی با رخساره ای بسان میت بی گور و قدمهایی چو بز تازه متولد از پی اش روانه شد...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:4  توسط حمید   | 

 

حمالان پوچی

 مرزهای دشوار تحمل را شکستند .
                                              تکبیر برادران ... !!

همسرایان وحدت

با حنجره های بی اعتقادی 

  حماسه های ایمان خواندند. 
                                    تکبیر برادران ... !!

کودکان شکوفه
افسانه دوزخ را تجربه کردند.
                                              تکبیر برادران ... !!

لجه قطران و قیر بیکرانه نیست ؛

سنگین گذر است .

که خورشید

چراغ گذرگاه ظلماتی دیگر است

بر بام ظلمت بیمار

آن که کسوف را تکبیر میکشد ؛

نوزادی بی سر است .

و زمزمه ما هرگز آخرین سرود نیست

هر چند بارها

دعای پیش از مرگ بوده است .

بهتان مگوی

 که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است .

ما با نگاه ناباور ؛ فاجعه را تاب آوردیم . 
 

هیچکس برادر خطابمان نکرد

و به تشجیع ما تکبیری بر نیاورد .

تنهایی را تاب آوردیم و خاموشی را ؛

                                     و در اعماق خاکستر 


                                                               می تپیم ...


                                                       احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 11:42  توسط حمید   | 

آمیرزا غلام رمال باشی که روزگاری کار و بارش سکه بود آنقدر که همه را آروزی رمال شدن در سر کرده بود، وقتی که دیگر رمل و اسطرلابش کم طرفدار شد و در تامین مخارج چهار عقدی و سیزده صیغه و هجده توله اش واماند قاطر لاغری از نعمت سورچی خرید و از آن پس نه فقط رمال باشی که قاطرچی هم شد!

اما هر که را بهر کاری ساختند و هر فنی را فوتی است! همان رملت را بر اسطلاب میریختی و از بلاهت این جماعت خر که حالا تعدادشان کم تر است روزگار را کم بریزو بپاش تر می گذراندی، دیگر قاطربانی ات چه بود؟!

آخر یکی نبود بگوید که ابله پشت قاطر ایستاده ای و هی هی کنان مگس از ماتحت همایونی اش میپرانی بی آنکه فکرش را بکنی که قاطر، قاطر است و مرید و مراد نمیشناسد، خوب آخرش می شود همین که آنچنان جفتکی نوش جان کرد که از نعره ی  وا بیضتینای غ-ر-و-م-ساق هفت زائو در هفت محله آنسوتر بار زمین گذاشتند و همساده ای را قوه ی شنوایی سالم نماند و تا حدود دو ماه رعشه از جانشان نیفتاد!

ماه ها حکیم و دعا و دخیل و نذر و نیاز کردند اما باز هم کارگر نیفتاد و افاقه نبخشید تا عاقبت آقا میرزا شد آغا میرزا!

میرزا هفته ها در خانه ماند و آنقدر دندان گزید و مالیخولیا نمود تا روانش قدری پریشان شد و گاهی جنون سراغش می گرفت و در شهر شایع شده بود که میرزا غلام جنی شده!

به این خاطر این را می گفتند که گاه و بی گاه در برزن می دیدند که در دالان حجره ای در بازار خف کرده اولین رهگذر( صغیر و کبیر هم ندارد) که ببیند را به باد فضیحت گرفته بی پدر ناموس خلق الناس را به قول رفقای فرنگی مان اتچ(Attach) می کند که "آی مردم هر چه بر سرم آمده از چشم زخم این مادر فلان است!" که لابد تاوان زایل شدن مردانگی منحوسش را باید بدهد.

عاقبت کار مشاعرش به جایی رسید که یک روز عجوزه ی چروکیده ی دوره گردی را خفت کرده بود که تاوانش ستانده فی المجلس قصاص نماید، آنقدر آنروز کسبه خندیدند که کاسبی کل بازار تخته شد و او هم تا بنا گوش سرخ سر به زیر انداخته تا خروج از دروازه ی عین الدوله زمین بازار را فرش نمود!

بعد از این پیشامد دیگر کسی او را ندید و حتی شایعه شد که شبانه سوی بیابان را گرفته و مهمان میهمانی گرگها شده است علی القاعده اما برخی هم می گفتند که در خانه نشسته و عیال بزرگ عفریته اش کلاه شغل شریف را بر سرش گذاشته که بالاخره دخل خانه باید از جایی برسد و حالا هم هر از گاهی همان ل-ک-اته را در بازار می بینند که تاوان مردانگی شوی چهل زنش را از خلق الله طلب می کند و همان دیوانگی ها که میرزا می کرد را به صد اضافه تر تکرار می کند!

گناهش به گردن همانها که گفتند، می گویند زخم سفلیس برداشته و همین کارش را به جنون کشانده است.

پی نوشت: هر گونه شباهت با شخصیت های واقعی کاملا اتفاقی است!

 لینک ها بی ربط است:

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 15:21  توسط حمید   | 

چند روز پیش آقای احمدی نژاد در خصوص عملکرد وزیر اطلاعات و دلیل برکناریش گفت:" وزیر اطلاعات کارنامه ای ضعیف دارد... درباره فعالیت جریان ها مختلف سیاسی(بخوانید مشارکت و سازمان) حتی یک برگ هم گزارش به من ندادند و من حتی از بعضی از بزرگان پرسیدم که آیا وزارت به شما گزارشی داده که گفتند نداده است،در حالی اینها از یک سال قبل در حال سازماندهی بودند."(نقل به مضمون)

یعنی باید از زبان احمدی نژاد باور کنیم که قویترین دستگاه اطلاعاتی منطقه که بدون شک و به درست تمام اعضای موثر و نیمه موثر احزاب و جریان های سیاسی را زیر نظر دارد از سازماندهی مجرمانه(!) یک ساله این فعالین سیاسی بی اطلاع بوده و اگر هم اطلاع داشته راه انفعال پیشه کرده(!) آنوقت آقای احمدی نژاد با هوش بی بدیلش پی برده و نهادهای موازی ای که حتی شناخت درستی از احزاب و فعالینش نداشتند مامور رسیدگی شده اند!

وقتی وزارت اطلاعات حتی یک برگ هم گزارش از تخلف احزاب و فعالین سیاسی نداده است، دلیل روشنی است بر در دست نبودن مدرکی علیه ایشان و این نهاد به وظیفه ی خود عمل نموده و انتظار برای پرونده سازی از آن تنها از عقده ای نهان و دیرین خبر می دهد.

البته طبیعی است که عملکرد چند نهاد دیگر به موازات وزارت اطلاعات که پاسخگوی هیچ مرجع خاصی نیز نیستند با دخالت در امور مربوط به این نهاد موجب ایجاد ضعف و اختلال درعملکرد دستگاه اطلاعاتی کشور می شوند و رفتارهای خود سرانه ی نهادهای غیر پاسخگو امکان تسلط بر فضای حاکم را سلب می نماید و این امر در خصوص دستگیری ها و وقایع اخیر نمودی روشن داشته است!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:25  توسط حمید   | 

هاشمی گفت: اين نماز جمعه بي‌شباهت به نماز جمعه‌ هفته‌هاي نخست انقلاب به امامت آيت‌الله طالقاني نيست كه جمع بسیاري از مردم با همه سليقه‌ها در آن شركت مي‌كردند. لازم نيست در اين شرايط، ما افرادي را در زندان داشته باشيم نگذاريد به خاطر زنداني بودن يك عده دشمنان به ما بخندند. با آسيب ديدگان اين حوادث دلجويي و همدردي شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:39  توسط حمید   | 

تا آنجا که در خاطر مانده سالهاست که در این ملک وامانده عیاری جهان را پیشه کرده ایم، سینه چاک مسلمانی و انسانیت، هر چه فریاد داشتیم بر سر غول ها سرداده ایم و بی آنکه بیم نان و جان ملت کنیم و واهمه از عاقبت کلام سرخ خویش، طریق انقلابی گری و آرمان طلبی مان را بی ذره ای تردید هموار دیده ایم. 

 این همه را در نظر همگان تا به امروز آرمان و اعتقادی نهفته بود و باز از این همه به غیر از اندکی، دیگران فهمشان یارایی جز آنکه این ملت طریق جهاد و گذر از کربلا تا به قدس و به جان خریدن هزینه ی گزاف پرواز تا اوتوپیای وهم آلود به واسطه آخرین انقلاب سرخ جهان را داوری دیگری در میان نبود و فرجامی نپنداشتند جر آنچه بر انقلاب اکتبر و چین و دست بالا سالهای آغازین انقلاب فرانسه رفت.

در این سالها ما نیز می پنداشتیم، نیست در جهان ملتی که ظلمی بر او رود و خواب از چشمانمان نرود، حتی به قیمت فراموش کردن گرسنه و مظلومی در همسایگی یک خانه و یک کوچه و یک شهر آن سوتر از خودمان، این نه تقصیر ما، که آخر انقلابی کرده ایم و دغدغه ی آرمانی بس عظیم تر از بی چراغی خانه ی همسایه در سر است!

چند سالی بیشتر از جنگ عظیم خودمان نگذشته بود که کاروان شیشه های مربای خانگی و پتو و کنسرو و پول که از خیلی پیشترها راه سرزمین نبرد ادیان، فلسطین کهن را آموخته بود مسیر بوسنی و چچن را هم به آموخته های خویش افزود و فریادهامان در نکوهش مسلمان کشی ها پرده ی آسمان را درید و سالها بعد در غم افغانها مرثیه ها سرودیم و دشمنان دیروز عراقی را دوستان ستم کش امروز یافتیم و هر چه در چنته بود در حمایت از ایشان دریغ نداشتیم، حتی اگر باز دعوای کهنه ی مرز کارون را حواله اشک مهرمان کنند.

اگر بی مهری دیده ایم، خوب دیده ایم! اگر از کیسه ی ما و مملکت رفت، خوب رفت! که اگر انگیزه ای درکار بود، بی مزد بود و منت!

حالا اگر سفارت ژرمن ها را تعطیل می خواهیم، باز هم قبول! همه از سر دیانت است و نگاه آرمانی مان به جهان و اگر تابوت نمادین شهیده ی مصری را بر دوش می گیریم باز این مظلومیت یکی است که به جانمان آورده و به حق سکوت در شرف هیچ قاموسی نمی گنجد ولی...

این روزها در سرزمین کهن دیگری در گوشه ای دیگر از این جهان کثیف جنایتی به غایت عظیم در حال وقوع ست، حکومت دیکتاتوری دیگری که روزگاری همه هم مسلکانش را به ریوزیونیسم و اپورتونیسم متهم می نمود و امروز خود در همه ی جهان بیش از همه نماد این نسبتهاست بی ذره ای شفقت انسان می درد و کیست که از خشونت پلیسی این قاتل یکشنبه ی خاکستری* وصف ها نشنیده باشد؟

اما چگونه است که اینبار نه از مسلمان کشی فریادی بر آورده ایم و نه از تباهی انسان خم به ابرو، دریغ از کلامی در نکوهش جنایت که اگر گفته ایم هم ساطور قصاب را تمیز کرده ایم که اینان همه عمال اجنبی اند و همچون هر مخالفی در داخل، انقلاب مخملی اندیشه شان که اگر چنین هم بود(که نیست) توجیه جنایت و کشتار نمی نمود!

آیا این لاپوشانی همه از همان روست که هم نفت ارزانمان را در جیب چینی ها جاداده و هم بنجل هایشان را در بازارمان سرریز نموده و کمر تولید کننده هامان را شکسته است و امروز جنایتشان را هم توجیه می کند؟

پس نه شرقی، نه غربی مان چه شد؟ می دانم چه شد، آنقدر نه غربی مان شدت گرفت که عاقبت در آغوش شرق به جان کندن افتادیم و دهان گشاده اژدها را پشت سر خویش ندیدیم حالا ریش هسته ایمان گیر شان است و باج پشت باج است که می گیرند در عوض هر از گاهی در شورای امنیت من و منی می کنند و هیچ...

خسته شدم از این روده درازی...

* کشتار میدان تیان آن من در چهارم ژوئن ۱۹۸۹

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 15:20  توسط حمید   | 

می شنوم صدای طرب از دور

نوای غریبی ست،

شادی سیاه جامگانِ فانوس به دست

باز اشباح، باز تاریک خانه

آه، اگر این ظلمت را یارای سخن بود

 تا بنامد جنینِ افلیجی را که باز آبستن است،

امشب مرگ چند ساله می شود؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:55  توسط حمید   | 

از بس مزخرف گفت که باز اون روی سگ منو بالا آورد

دیگه از تو کافه نشستن و متعلقاتشم کاری بر نمیاد، ای بمیری هی...

آخه مرتیکه ی کرکس بهش امر مشتبه شده که یه پا گهیه واسه خودش!

 تو که هر چی واسه ذائقه مزخرفت زیادی بزنه و سرت گیج بره، آنارشیستی میشه و سابقه درخشانت و خدماتت(ارواح عمه ات!) داد میزنه از سه فرسخی تو خونته لمپنیو این اداهای مکش مرگ موتم به جایی بند نمی شه، کدوم اوزگلی ازت خواسته تز بدی و ماتحتت نکبتتو جای قاضی گندهه بذاریو از مزخرفات یکی دیگه بدتر از خودت تفاسیر هرمونتیک ارائه بدی!

حالا مردک به خیالش خرش از پل گذشته و رو بلندی واستاده، وقتشه خودی نشون بده و شیشکی در میکنه روانتر از ...(لا اله الا الله!) واسه آدم بزرگایی که از کت هر کدومشون هزار تا پالتو در میاد واسه امثال خود این اشّک، خط و نشون میکشه!

یکی نیست بگه آخه حمال، هل خوردن تو بغل خرس گرسنه سیبری و اون اژدهای زردمبوی مزخرف که دنبال ابلهایی مثل من و تو می گردن که ۵۰۰ ساله از باج دادن خسته نشدیم و باج ندادن و با گنده گوزی به هر قیمتی(حتی باج دادن به یکی دیگه!) عوضی گرفتیم چه دردی ازت دوا می کنه!

ولی الاغ جان با این جفتک چار کش بازیا نه تو خونه سهم غذات بیشتر میشه نه بچه ها تو کوچه بازیت می گیرن، ژئوپلتیک دنیا داره از حجم زیاد بلاهت میترکه و بیشتر از این جا نداره، چه مدعی حقوق بشره خالی بندش که از گاو چرونی به اینجا رسیده و چه خرس مریض گهش که وارث مادر از خودش گنده ترشه که آخرشم تو سیبری یخ زد و پکید و این بچه حرومزاده رو به جا گذاشت و  چه من و تو که ...

ول کن بابا، ببخشید، دیگه زدم جاده خاکی!! ای بمیری هی...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 15:35  توسط حمید   | 

 

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِ ترانه‌های بي‌هنگام ِ خويش.

و کوچه‌ها
بي‌زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان
شکسته گذشتند،

خسته

بر اسبان ِ تشريح،

و لَتّه‌های بي‌رنگ ِ غروری

نگون‌سار 

بر نيزه‌های‌شان.

*

تو را چه سود

فخر به فلک بَر  

فروختن 

 
هنگامي که  

هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرين‌ات مي‌کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با ياس‌ها

به داس سخن گفته‌ای.

آن‌جا که قدم برنهاده باشي

گياه

از رُستن تن مي‌زند

چرا که تو

تقوای خاک و آب را

 هرگز

باور نداشتي.

*

فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بي‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود

که از فتح ِ قلعه‌ی روسبيان  

بازمي‌آمدند.

باش تا نفرين ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سياه‌پوش
ــ داغ‌داران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ


هنوز از سجاده‌ها 

 سر برنگرفته‌اند!

 

احمد شاملو

۲۶ دی ِ ۱۳۵۷

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:30  توسط حمید   | 

همیشه از حضور مردم در خیابان ها می ترسیدیم، چرا که می پنداشتیم مردم به خیابانها نمی آیند مگر آنکه قصد انتقام جویی و درگیری و زد و خورد و تخریب اموال خودشان در میان باشد، اما این روزها نشانی بس روشن از بلوغ سیاسی در متن جامعه چشم می نوازد و بدخواهان و اقتدارگرایان را به دندان قروچه واداشته افسار اختیار از کف داده به روی ملت آتش می گشایند.

با آنکه حضور آرام ملت در تهران و شهرهای بزرگ به شهادت عده ای انجامید اما همچنان حضور میلیونی و آرام مردم نشان از عزم ملت برای پیگیری مطالبات خویش و گرفتن بهانه از خشونت طلبان دارد. این انتخابات با صرف نظر از نتیجه اعلام شده ی آن کلاس بی بدیل آگاهی و سیاست برای ملت ایران بود که نتایج میمون آن در آینده ی ایران بسیار موثر خواهد بود.

به ایرانی بودن خویش مفتخرم.

این حضور عظیم آرام پاسخی بود از جانب همه ی آنان که خس و خاشاک نامیده شدند و تعدادشان را از رای دهندگان حتی یک صندوق هم کمتر می دانستند، بی آنکه سازماندهی ای در کار باشد و شام و ناهاری(!) و نشان داد که دوران بربریت و خشونت گذشته است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 14:15  توسط حمید   | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:21  توسط حمید  

اوضاع سیاست مملکت اینروزها علی الظاهر آرام است، هر چند که نباید اینچنین باشد و نا سلامتی انتخاباتی در راه است بس نفس گیر و به غایت سرنوشت ساز و این آرامش مزخرف را از سر فتیلیه پائین آقایان اصلاحاتی داریم که ظاهرا در اندیشه شان نیست تا تنی به آب بی منت انتخابات بزنند و قدری پروانه ها از سر دور کنند و قید النگو ها را زده، بحث و حدیث جدی تری به میان آورند "تا بیچاره خلق را متقاعد کنند که شب از نیمه نیز بر نگذشته است!"

هم اوضاع این سوی خط با کتک کاری انتخاباتی ۸۴ قدری توفیر دارد و هم آنسو، از این سو یکی از ساسی تا سروش را پشت سر خود دارد و دیگری سید خندان و طرفداران همیشه پایه و آنچنان که به گوش می رسد کرشمه ها و چشمک هایی از آن سوی خط، و آنطرف هم که از گونی پول نفت و سیب زمینی تا ...، پیش بینی نتیجه انتخابات در آینده منجر به بروز اصوات مشکوک خواهد شد و فی المجلس  زبان در کام گرفتن عاقلانه تر می نماید!

بگذریم، که اصرار برای ابقای قلم در کلام سیاسی اینروزها به اکراه ماننده است تا اشتیاق!

کلافگی از حد گذرانده ام آنقدر که گاه دوستان را خاطر رنجه می شود، اما شکر ایزد که صبرشان زیاد است و خرده نمی گیرند.

مجتمع نمودن افکار بر روی مطلبی واحد بس دشوار می نماید و چنانچه دست نویس متن را ببینید دستگیرتان می شود که چرا رشته سخن اینگونه به در و دیوار می ساید و بریده و بی نتیجه است و خاطر مبارکتان مکدر می نماید!

راستی این وبلاگ کم خواننده ی صرفا سیاسی هم دو ساله شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:50  توسط حمید   | 

توسعه

این عکس را ابتدا بدون شرح و با همان تیتر "توسعه" گذاشتم، اما من باب تنویر افکار برخی از دوستان و جلوگیری از خطای فاهمه این توضیح را اضافه می کنم!

این عکس از نظر من قطعا متعلق به کشوری توسعه یافته است و دلیل این گفته نظم حاکم بر این بزرگراه عظیم پر تردد است. فواصل رعایت شده و حرکت بین خطوط و ... بسیار جلب توجه می کند و این همزیستی متمدنانه اجتماعی طبیعتا برای ما نا آشناست!

تصور کنید این عکس از یکی از بزرگراه های تهران گرفته میشد...

من باب راحتی دوستان در تصور:

بزرگراه مدرس

---------------------------------------------

بی ربط:

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:55  توسط حمید   | 

چندی است که مسئله ای ذهنم را به خود مشغول نموده است و این چند روز هم مباحث و نظرات مختلفی در این باب شنیده ام که مرا وا داشت تا در اینجا مطرحش کنم.

کشوری که بیش از همه مدعی حقوق بشر و دموکراسی است و هر خاکی بر سر ملتها کرده یا به همین بهانه و یا جلوگیری از گسترش کمونیسم(در عصر جنگ سرد) و بعد از آن هم مبارزه با تروریسم، کاشف به عمل آمد که ماموران سازمان امنیتش شکنجه گرانی بس قهارند.

حال فرض را بر این می گذاریم که مانند فیلمهای هالیوود گاهی آدمهای بد در سیستم امنیتی بسیار پاک و منزه(!) امریکا نفوذ می کنند، با این فرض خوشبینانه نتیجه ای که انتظار می رود این است که همچون پایان همان فیلمها بعد از فاش شدن جنایت، گناهکار به سزای عملش برسد اما...

با اعلام مختومه بودن پرونده شکنجه گران سیا توسط اوباما (آن هم اوباما!) علامت سوالی به بزرگی همه خون دل خوردنی که مردمان جهان برای بزرگتر شدن امریکا متحمل شده اند ایجاد می شود!

می خواستم نوشتاری بلند در این باب بیاورم اما به همین بسنده می کنم!

و تنها یک نکته دیگر:

 امروز با یادآوری برخورد خاتمی با جنایت های باند امامی در وزارت اطلاعات، بیش از همیشه غبطه روزی را می خورم که او رئیس جمهورمان بود!  

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:49  توسط حمید   | 

پله های رسیدن به جامعه تک صدایی یکی یکی پیموده میشود. دولت نهم! چیزی تا بستن آخرین روزن نمانده است، تلاش کن!

نمایندگان مجلسی که علی القاعده باید مدافع آخرین ذره های حقوق شهروندی باشند، امروز نه تنها هیچ وقعی بر خواسته های ملت نمی گذارند، که خود راه را برای انسداد هر چه بیشتر روزنه های تنفس، باز می کنند.

اساسا از امثال دوستداران سعید امامی بیش از این انتظاری نیست، اما درمانده ام از این اقلیت اصلاح طلب که علی الظاهر درست در بزنگاه خانه ملت را با خانه آخرت اشتباه می گیرند و حتی سر سوزنی علائم حیاتی از خود بروز نمی دهند و آنوقت برای فیلتر شدن اینترنت مجلس به حنجره مبارک آسیب ها می رسانند، وا اسفا!

طبق روایت روزنامه ی اعتماد رئیس مجلس هم نمی دانست که در حال تصویب چه قانونی است و اصلا نمی دانست چرا در مجلس قبل این لایحه تصویب نشد و حالا چرا بدون حتی یک خط اصلاح دوباره به مجلس آمده، این لایحه در چنان آشفته بازاری(صد رحمت به سید اسماعیل!) به تصویب نمایندگان رسید و به قانون تبدیل شد که بعید است باقی نمایندگان هم به جز رایحه خوش خدمتی ها بدانند که به چه چیز رای داده اند!

امیدورام پیش از آنکه دیر شود و یکبار دیگر پرده ی آهنین سرنوشت تاریخی اش را به رخ ملک و ملت بکشد، چاره ای یافت شود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:50  توسط حمید   | 

به موسوی رای می دهم، رایی که دردرجه اول یک رای حزبی است، در درجه دوم یک رای سلبی و به خاطر نیاز مبرم کشور به تغییر است و در درجه سوم به خاطر روشن شدن مواضع ایشان و نزدیکی این نظرات به اصلاح طلبی. 

اما اشکال اساسی ای که همیشه با آن دست به گریبانیم کماکان برقرار است و آن عدم توانایی گروهای اصلاح طلب در گفتگو و سهم دادن و سهم گرفتن و در یک کلام کار سیاسی است. آقای موسوی از احزاب حمایت می کنند اما همچنان حاضر به سهم دادن به احزاب نیستند، اگر آقای موسوی قائل به وجود احزاب نیرومند در کشورند(طبق گفته ی خود ایشان) پس علی الاوصول از مراودت با احزاب نیز نمی بایست اکراه داشته باشند حال آنکه به نظر می رسد از پذیرفتن افراد ذیل تابلوی حزبشان در تقسیم مدیریت کشور ابا دارند.

صحبت بر سر سهم خواهی از دولتی که هنوز معلوم نیست که تشکیل شود یا خیر نیست، تنها مسئله پارادوکس فی مابین نظر و عمل مطرح است، که چنانچه قرار بر جا افتادن گفتمانی جدید در جامعه باشد میبایست حداقلی از تناسب در این میان برقرار شود به خصوص آنکه این گفتمان هنوز برای نسل سومی ها غریبه است و به دست آوردن این اعتماد حیاتی، راه آسانی نیست.

صداقت ایشان برای من تنها دریافتی شهودی و سوبژکتیو است و هنوز مصداقی برای اقناع دیگران ندارم و فعلا آنقدر می دانم که دل عده ای از جوانان از ایشان خون است چرا که با حضورشان در عرصه انتخابات باعث کناره گیری سید محمد خاتمی از این عرصه و وارد آمدن شوک به همه فعالین شدند و این در حالی است که ایشان زمان کمی برای جلب نظر این قشر تاثیر گذار جامعه دارند و این همه به دلیل تعلل ایشان در اعلام کاندیداتوری است.

شاید زمان آن رسیده باشد که گامی جدی در راه حزبی شدن سیاست در کشور برداشته شود و نشانه ای از بلوغ در سیاست ورزان ظاهر گردد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 13:5  توسط حمید   | 

بالاخره برگشتم، این یک ماه و حضور کوتاه خاتمی و آروزها و حسرتها و نگرانیهایش آنقدر مشغله ساخته بود که سر زدن به اینجا هم برایم دشوار بود!

در پایان پست قبل که اول اسفند آپ شد آوردم که وارد مبارزه انتخاباتی از نوع مجازی خواهم شد(به غیر از باقی انواعش که گریزی نبود) و حالا روز آخر اسفند است و دوباره آپ کردم و می گویم که از حرارت مبارزه کاسته شد اما خاموش نشد.

و کلامی کوتاه در باب انصراف خاتمی از ماندن در صحنه، فقط همینجا اعلام می کنم که نه قصد بحث دارم و نه حوصله اش را، هر کسی را تحلیلی است:

شخصا پیش از آمدن خاتمی با حضورش در انتخابات مخالف بودم و امروز هم بر سر همان تحلیل گذشته ام، حضور خاتمی را با این فضای موجود حاکم بر جامعه و همفکران اصلاح طلب و فعال در عرصه ی کاندیداتوری(!) بسیار پرهزینه می دانم و اتفاقا خاتمی هم با تحلیلی مشابه فضا را ترک کرد.

هر چند که حضورش در این یک ماه آنچنان فضای پر کار و کم خوابی را برای من و تنی چند از دوستان رقم زد که نمی دانم تا ۲۲ خرداد رمقی برای پای صندوق رای رفتن برایمان می ماند یا نه، اما از آنچه کردیم خشنودیم که هر چه بود برای  دل بود بس و نتایج بسیار داشت!

یکی از خروجی های این یک ماه را از اینجا دانلود کنید تا دستگیرتان شود! و این هم لینک یوتیوبش!

 

و اما سالی که گذشت و سالی که می آید:

 در واپسین ماهای ۸۷ کسی چشمم را گشود بی آنکه خود بداند چه کرده و در کنار عوامل دیگر دنیایی دیگر را نشانم داد و انتظارم را از زندگی بیشتر کرد(همان واقعیت پست قبل!) که ابله آنسوتر از نوک دماغ هم دنیایی است!! می دانم که نه این پست را می خواند و نه برایش اهمیتی دارد، کوتاه بود اما بزرگ!

این از دل...

تجربیات ملموس تر و جدی تری در زمینه سینما(آنچه که دیگر برایش زندگی می کنم!) را از سر گذراندم  مهمترینهایش یکی کوتاه "روبرو" بود و دیگری همین "نجات" که در بالا دانلودش می کنید و همینجا از همه ی دوستانی که یاریم کردند(اشکان اشعریون، پدارم نظری، فرزین طاهری، شیرین ظهیری، فرزام بهشتی، سجاد وطن دوست، بهرنگ بابایی، فربد فخارزاده و دیگران) از صمیم دل سپاسگذارم و دوستشان دارم چه بخوانند و چه نه، تجربیات بزرگی بود باشد که چراغ راه گردد!

 این هم از حرفه و دل!

و اما سیاست، این سرنوشت محتوم ما مردمان سرزمین طلای سیاه! دیگر گره خورده ام، جدایی از آن برایم ممکن نیست، گاهی خسته می شوم، همه چیز را بی فایده می دانم، گاهی احساس کسی را دارم که از بدن درد آنفولانزا شکایت دارد ولی نایی برای ناله براش نمانده، اما...

 سرزمینم را دوست دارم و آنچه برش می گذرد برایم مهم است، نه از سر بوی قورمه سبزی است کار و کلام سیاسی و زبان سرخم و نگاهم به چپ(!)، نه از جاه طلبی، که به خاطر تاریخ است و آنچه که امروز می سازیم تا فردا بخوانند، که من خواندم و بیشترش اشک به چشم آورد و کمترینش لبخند!

و سال آینده از خرداد هر چه زاید آخرینش نیست، چه مست و شاد از پیروزی باشیم چه تلخ کام از آنکه این معجزه مزخرف را باید چهار سال دیگر روی شانه های نحیف این ملک و ملت تحمل کنیم هر چند هزینه اش بسیار است!

 و این هم از سیاست و دل!

هنوز آنقدر اینجا سر در گریبانیم که برای مردمان دنیا نمی توانم آرزویی بکنم جز آرامش!

و برای خودمان آرزو می کنم سالی که می آید هر چند پایان زمستان مان نیست اما شروع این پایان باشد و علامت سوالمان برای آینده قدری کوچکتر شود!

دوستان خوبم سال نو مبارک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 13:0  توسط حمید   | 

علی الحساب قمر احوالاتمان عقرب آجین است و تراوشات ذهنمان خزعبل جاتی در مایه های جهان بینی و آخرش که چه؟!!

از این اوضاع نابسامان درون و قی شخصیمان که بگذریم هم حرفی نداریم برای گفتن که نشئگی مان از سیاست تا به خماری و استخوان درد برسد جا دارد و به قول حکما صعب المزاج گشته ایم و جهاز هاضمه ی سیاسی مان عجالتا مخدوش است و این همه نه به خاطر خودش که واقعیت را جای دیگر یکجا بلع نمودیم که علی الظاهر قدری بزرگتر از دهانمان بود و جای سیاستمان را هم پر کرد!!

اما همین یک مورد را بگویم که در حلقوم صاحب مرده گیر کرده و اگر نگویم فی المجلس به دیار باقی شده و "و اما امروز" مان میشود و اما جهنم و نکیر و منکر را هم دق میدهیم و حوصله تنگ می کنیم!

در هیچ کجای این عالم از چین و ماچین تا ولایات امریکا و واشنگتن رسم بر آن نیست که قبل از عمل نقشه را در گوش حریف فریاد بزنند و عالم را به هوش و به گوش دهند که می خواهیم چنین کنیم و چنان و فی المثل سه روز دیگر که ساعت سعد است از خانه بیرون شویم تا حریفمان هم که در اینجا از الطاف ایزدی چماق به دست است با همان چماق نحسی ساعت را به رخمان بکشد.

حال یک نفر عنایت فرموده این را در جمجمه اصلاحاتیون فرو کرده خر فهم نماید که آقا جان نعره نزن، کارت را بکن و حداعلی درون چهار دیواری بی موش(اگر یافتی!) با صدای آرام(آنقدر که موش هم گوشش را تیز کند!) از شرف در شمس بگو تا علی القاعده عقرب زرد به جان قمرمان نیندازند و جفتک نثار بیضتین مبارک ننموده و حالمان را نگیرند آن هم در نزاع با قلتشنی این چنین که تبر حریف گردنش نیست و با این حال نه از خف کردنش چیزی دستگیرمان میشود نه از وجود چماق در تنبانش و از این دومی تنها وقتی مطلع میشویم که بر فرق عزیزمان فرو آمده است بی پدر!

باقی باشد برای بعد.

از پست بعد هم این وبلاگ رسما وارد مبارزه انتخاباتی می شود که وقت تنگ است و پای خاتمی و سرنوشت اصلاحات درمیان است تا چه مقدر باشد!

این پست هم تحت تاثیر صدایی که چند روز پیش از شاملو شنیدم اینگونه شد هر چند که پیش از این هم غلطهای اینچنینی نموده بودیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 14:17  توسط حمید   | 

می ترسیدم اما شد و حالا چاره ای نیست، پس گر جهنم می روی مردانه رو!

باید اینبار بیش از هر بار دیگری سختی به جان بخریم و زودتر از هر بار دست به کار شویم و آماده این مسابقه(بخوانید جنگ!)بزرگ نابرابر شویم و در یک کلام به جان بزنیم!

خاتمی آمد، من با او هستم، شما را نمی دانم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:52  توسط حمید   | 

 نمی دانم چه شد که از همان آغازین روز تولد نوزادی به نام حقوق سیاسی در این ملک، جای کبود چکمه هماره بر گرده اش بود.

طنین صدای انفجار گلوله های توپ در بهارستان هنوز به گوش می رسید که گلوله ی قزاق ها سکوت شب زمستان ۹۹ در تهران را پاره کرد و میرپنج را به سردار سپه ای رساند و خواب مشروطه خواهان را برآشفت و تازه همه به رقابت این سردار سپه تازه سیاسی با قوام، گرگ باران دیده، دل خوش بودند که به یکباره سوگند پادشاهی اش کابوسی ۱۶ ساله ساخت رویای مشروطه را و از آن حکومت ترور سربر نمود با آیرم و سرپاس مختاری اش!

اما وقتی که در آن تابستان داغ، قشون دو دولت دیگر آمدند و برای سرنوشت خاک بر سر این مملک آقا بالا سری کردند که یکی برود و دیگری بیاید، پیدا بود که رنگ چکمه ها بیشتر از یکی است و ناف این سیاست را با سرنیزه بریده اند.

چند سالی بعد که رزم آرا آمد تا به سیاست دوباره رنگ خاکی دهد و پیامی باشد برای آنانکه دوران "کمی آب خوردن بعد از بدسگال" را ماندگار می پنداشتند پیامی دیگر با گلوله رسید که پاسخ آتش، آتش است و مغز نخست وزیر را در صحن مسجد سلطانی پریشان نمود و نطفه ی تازه ی ترور با ترور بسته شد!

از عملیات آژاکس و لبخند مشوش زاهدی بسیار گفته اند و به باز گفتنش دل آشوب نمی کنم اما از آن پس سالها دادگاه نظامی بود که چه تن ها به گلوله سپرد و چه سرها به دار و سه سال بعد از کودتا هم نام ساواک و تیمور ذغال ساز(بختیار) و نصیری و پرویز ثابتی سایه وحشت بر نام سیاست شد و هر حرف شاید حساب! 

از آغاز پیدا بود که حکومت نظامی ازهاری نگون بخت با آن مقدمه ناجور و عذرخواهی اشک آور شاه چیزی جر کوکتل مولوتف و فریاد نصیب صدارت کوتاهش نمی کند که نکرد!

اما این سوی بعد از فریاد!

دو سالی از انقلاب نگذشته بود و هنوز ملت در تب و تاب گلستانی که ساختند خوش بودند که طرح نقاب و کودتای نوژه فاش شد* و سر دم دارانش به گلوله سپرده شدند تا همگان بدانند که چکمه و گلوله تا سیاست هست، هست!

و درست دو سه ماه پس از آن بود که سوخوی صدام دیوار صوتی را در تهران شکست و این شد آغاز رسمی سیطره شوم هشت سال سایه ی جنگ و وحشت هر روزه بر کشور و یک سال بعد، ترور و بمبگذاری و جنگهای خیابانی گروه های مخالف داخلی هم به همراهی بمب های صدام آمدند و خرداد ۶۰ را به عنوان آغاز فصلی جدید در تاریخ ایران ثبت نمودند و خواب راحت بر ملت حرام شد. 

در آغاز انقلاب و با تشکیل سپاه و عضویت همزمان عده ای از اعضایش در تشکیلات سیاسی ای همچون سازمان مجاهدین انقلاب، امام طی سخنرانی ای نظامیان را از دخالت در امور سیاسی بر حذر داشت و تا چند سال اخیر هم (لااقل در ظاهر) چنین شد اما...

چند سالی است که بازگشت رنگ خاکی و بوی باروت به لباس سیاست ایران بدعتی است که پیداست به رغم همه ی انذارها، کسی قصد عقب نشینی از آن نمی کند و این رشته سری دراز دارد!

نمی دانم این سرنوشت شوم سیاست و سرنیزه تا به کجا ما را خواهد برد و عاقبت سیاست بازی های این چکمه پوشان چه می شود؟

*طبق اسناد منتشر شده کودتای نوژه توسط یک خلبان و یکی از درجه داران تیپ ۲۳ نوهد فاش شده است، البته در اسناد از وابستگی این دو نظامی به حزب توده ایران چیزی نیامده، اما در برخی منابع قابل اعتنا آمده است که این اقدام با هماهنگی شورای مرکزی حزب توده صورت گرفت.

  • پی نوشت: نامه کروبی به فیروز آبادی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح را بخوانید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 14:54  توسط حمید   |